مزاحم
زمان:۳:۴۵دقیقه بعد از ظهر.همون وقتی که آفتاب مغزت رو می سوزونه.
قیافه:درب و داغون. مانتو شلوار مشکی که اصلا بدن نما نیست.
ماشین مزاحم:پژو ۴۰۵.
اون عوضی:خانومی بیا برسونمت!
من:![]()
اون عوضی:إإ چرا ناز می کنی دیگه. بیا هر جا که می خوای می برمت.
من:(در حالی که قدمهام رو تندتر کردم و چاقوی توی کیفم رو با دست فشار می دم)مزاحم نشو.![]()
اون عوضی:آخه قیافه من به مزاحمها می خوره!
من:چه جورم.![]()
اون عوضی:شماره بدم!!!!
من:برو گمشو.![]()
اون عوضی:چه با ادب.
من:(چاقوی توی کیفم رو بیرون میارم وجوری میگیرمش که ببینتش)
اون عوضی:خشن شدی که.
من:گمشو مرتیکه کثافت.![]()
اون عوضی:(گازش رو میگیره و گورش رو گم میکنه)
وقتی وارد دفتر موسسه شدم اشکها دیگه بند نمیشد.با اینکه در این جور مواقع دست و پام رو گم نمیکنم.ولی از اینکه یه مزاحم داشتم با خودم فکر میکنم که آرایش داشتم ؟ مانتوم بدن نما بود؟ شلوارم برام کوتاه بود؟هیچکدومش که نبود ولی آخه چرا ؟![]()
ولی میدونین چیه بعد از این مزاحمتها کلی اعتماد به نفس آدم میره بالا نه؟![]()
![]()