22 فروردین

*امروز هم یه روز دیگه بود مثل تموم روزها .

با این تفاوت که ۲۵ سال پیش درهمچین روزی در بیمارستان پارس شیراز نوزادی به دنیا اومد که  زندگی و زنده بودن بهش تحمیل شد.

امروز روز تولدم بود.تولد ۲۵ سالگیم.

کاش برای همیشه میتونستم تو ۲۴ سالگی بمونم.۲۴ سالگیم پر از خاطرات خوب بود . پر از چیزهایی که از خدا می خواستم و بهش رسیدم.پر از شور و انرژی.

اولین روز ۲۵ سالگیم مبارک.

اینجاهم میتونید حیوونهای سال تولدتون رو ببینید.

سیزده بدر

*دلم برای بچه گی هام و برای روزهای سیزده بدر بچه گی هام تنگ شده.همون چندین سال پیش رو میگم که همه فامیل با همدیگه قرا میذاشتن و سیزده بدر هاشون رو با هم میگذروندند.همون موقع هایی که با بچه های تقریبا همسن و سال خودم بازی می کردم. سارا،لیلا،مریم،علی،کیوان،مرضیه و..... .  همیشه هم در حال دویدن و شیطنت بودیم.وقتی هم که داد بزرگترها در میومد یه گوشه ایی پیدا میشد که دور هم بشینیم و دکتر بازی! کنیم. حالا از این جمع فقط دو نفر دکتر نشدند. خوب یادمه که همیشه هم بر سر نقش دکتر با همدیگه دعوا می کردند.اینهایی که سالی یک بار هم نمی بینمشون.چقدر همه چیزعوض شد.چقدر دلم اون موقع ها رو می خواهد.اون موقع هایی که عاطفه و محبت بیشتر از الان بود .

تعطیلات خود را چگونه گذراندید

*روز شنبه اولین روز کاری سال 84شروع شد.جملات سال نو مبارک،ایشالا سال خوبی برای خودتون و خونواده محترمتون باشه مرتب تکرار می شد.اکثرا از مسافرت این یه هفته برای هم تعریف می کردند.همه حسابی تمیز و ریش و سیبیل مرتب کرده بودند ،کاش همیشه عید بود که این کارمند ها یه ذره به خودشون برسن.بازار ماچ هم به راه بود، البته واضح و مبرهن است که تنها ادمی که تو اون جمع و تو اون ساختمون ماچ نشد من بودم ،آقای رییس هم به همه اتاقها سر زد و عید رو تبریک گفت. طبق معمول هم با دیدن من که همیشه پشت کامپیوتر هستم و مشغول سند زدن گفت چه جوری با کار! چیز دیگه ایی که نداره به من بگه ، تا حالا ایرادی از کار من نتونسته بگیره و گرنه میومد گیر می داد که این چرا اینجوری شده می خوام خودم یاد بگیرم ها! و گرنه مسئله ایی نیست، این تواضعش منو کشته!

*امروز هم از دهان مبارک یکی از این کارمندهای قرون وسطا سخنان گه هر! باری رو شنیدم. زن برای چی باید کار کنه،زن باید تو خونه بشینه،زن باید بچه ها رو تربیت کنه،مرد وقتی میرسه خونه باید همه چیز جلوش آماده و مهیا باشه،منم که نمیتونم در این جور موقع ها ساکت بشینم جوابش رو دادم،بعد که دید نمیتونه جواب بده گفت بحث در این مورد بیفایده است،اون موقع دلم می خواست بزنم تو اون کله پوکش. دیگه اخر وقت بود بقیه همکار های نسبتا محترم هم اومدند و شروع به اظهار فضل کردند.

یه همکار:وقتی که من پول دارم زنم یه حسن اقا حسن اقا راه میندازه که بیا و ببین. یه همکار دیگه:بیاین و این زنهای اصفهانی رو ببینین،بیان بینین چیکار میکنن واسه شوهراشون،می خوام برم یه زن دیگه اونم از نوع اصفهانیش بگیرم، یکی دیگه:اگه یه زن دیگه بگیری ..... بقیه اش رو نشنیدم چون دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند شدم رفتم.

به نظر شماها این جور مردها غیر از پایین تنه به چیز دیگه ایی هم فکر می کنند.

*چیکار می کنید با تعطیلات ، یا مثل موضوع انشاهای مدرسه بعد از تعطیلات عید ، تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟  

درخت سیب شکوفه سیب  

   شقایق 

 

           



                         چه گوگل خوشکلیه