|
|
مزاحم |
|
|
*مکان:پیاده رو .همون مسیر همیشگی اداره تا موسسه.خیابون خلوت. زمان:۳:۴۵دقیقه بعد از ظهر.همون وقتی که آفتاب مغزت رو می سوزونه. قیافه:درب و داغون. مانتو شلوار مشکی که اصلا بدن نما نیست. ماشین مزاحم:پژو ۴۰۵. اون عوضی:خانومی بیا برسونمت! وقتی وارد دفتر موسسه شدم اشکها دیگه بند نمیشد.با اینکه در این جور مواقع دست و پام رو گم نمیکنم.ولی از اینکه یه مزاحم داشتم با خودم فکر میکنم که آرایش داشتم ؟ مانتوم بدن نما بود؟ شلوارم برام کوتاه بود؟هیچکدومش که نبود ولی آخه چرا ؟ ولی میدونین چیه بعد از این مزاحمتها کلی اعتماد به نفس آدم میره بالا نه؟ |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط یک ستاره |
|
||
|
|
ستاره ای بدرخشید |
|
|
*ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد.
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1384ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط یک ستاره |
|
||